29.12.10

زير قولم زدم...


همزبون دل تنگي هام هواي اينجا خيلي گرفته... من اوني شدم كه دوست نداشتم.  .  .                                                                                                 "يه رفيق نيمه راه ...يه آدم عجول...يه دختر احساساتي و كم تحمل وپرتوقع! "
آره من تموم اينا شدم   !  . . . . . . . . . . . . . . . . . او " با تموم بدي هاش و سنگدلي هاش و كم محلي هاش و ناديده گرفتن هاش وخنده هاي بي اعتناش"    پاي قولش مونده بود.
پاي تمومه حرفاش. . . . . . . . . . . . . . اوني كه كم آورد من بودم. . . . . . . . اوني كه عقب كشيد من بودم . . . . . . اوني كه تحمل سختي نداشت . . . . . . . . . تحمل نگاه سرد. . .تحمل روزاي بي او . . .تحمل مكالمه هاي 2 دقيقه اي چند روز يه بار. . . . . . .    من بودم.
همزبون روزاي تاريك من,شايد او نتونه باور كنه رفتن من و گذشتن من از خودش,از عشقش,از آيندمون,از همه چيز . . . . . .نمي دونم شايد با خودش بگه من ترسو بودم.. . . . .. . . .. . . .. .ولي من ترسو نيستم فقط  دختر روزاي بي او,روزاي كه . . .
آره او چه ميدونه وقتي نبود و تنهام مي ذاشت من چي كشيدم؟؟! چقدر محتاج نگاه پر مهرش بودم اما دريغش كرد.
فقط به خاطر آينده . . . . . . به خاطر روزايي كه شايد نيان شايد نباشن . . . . . . من و محروم كرد به خاطر آينده اي كه اومدنش يه شانسه! واقعا من چيكار كردم؟؟!
الآن يه حس پشيموني تو وجودمه شايد اگه صبر مي كردم او هموني مي شد كه مي خواستم,
ولي من نمي تونم برگردم بايد اين راه و تا آخر برم. . . . . . اگه مي موندم. . . . . . . . .  نمي دونم شايد يه روزي از غم سردي نگاش حالا به خاطر هر چيز ( من نميگم او خيانتكار بود يا دوسم نداشت...نه نميگم ) حتما مي مردم.
او تنها آدمي بود كه مي تونست آرومم كنه. . . . نازم كنه . . . . لوسم كنه. . . .من و تا آسموناي خدا بالا ببره اما . . . نكرد.
حالا من هموني شدم كه دوست نداشتم.
زير تموم قولام زدم ولي هنوزم به عشقم پايبندم . . . . . . كاش او بتونه باورم كنه . . . .كاش!



 

27.12.10

گوشيم آفيدم نميدونم تا كي....


گوش شنوام قلبم خيلي درد ميكنه آخه چرا اين جوري ميشه؟؟؟!
 هميشه وقتي تنهايي همينه...اوني كه بايد باشه نيست...مثه او .
هي ي ي ي من افسردم يا به قول او ديوونم شايد ديوونم؟؟؟
آره از وقتي علي (داداشم) رفته بدجوري احساس خلاء ميكنم...
يه جاي خالي توي زندگيم هست كه بايد او پرش كنه...خدا جون خيلي درموندم تو ميدوني فقط تو كه من چي كشيدم خواهش ميكنم كمكم كن روي پاي خودم وايستم ...خستم خداي خوبم...گوش شنواي من اين وبلاگه...
او يه تيكه سنگ شد و تنهام گذاشت ... حالا منم و من ومن و همين.
آه ه ه ه ه ه ه مي كشم به اميد روزاي خوش .گريه مي كنم به اميد روزهاي با او . و همش در انتظارم
آهاي تويي كه غم نداشتي ...آره !    تويي كه تو تنهايي گريه نكردي ...تويي كه هميشه او با تو بوده...تو شايد نتوني دركم كني اما زندگي هميشه خندون نيست نميدونم شايد بعضيا خيلي خوش شانسن ولي اين و ميدونم من جزء اون دسته نيستم و الآن بايد تنهايي بكشم بعد چهار سال الكي خنديدن بعد اينكه علي فوت شد بعد اينكه من فكر كردم اون آدم لاشي عشق منه بعد اون همه روزاي سخت حالا وقتش رسيده تا تو تنهايي درد بكشم.
بايد اين درد لعنتي تموم شه يا حداقل كم شه...خدايا كمكم كن خيلي بده ميدونم دووم نميارم اين من و ميكشه...اولش ميخواستم حرفم نزنم اما مامان و باباي بيچارم دق مي كردن حالا مي خوام فقط با اونا بحرفم تا حالم بهتر شه...
من ترسيدم... تو كه اين و مي خووني به من و حس من مي خندي!!!ولي من حتي نا ندارم اشكام و از رو گونه هام پاك كنم.
بايد دوباره بخندم بدون هيچ حسرتي بدون هيچ آهي بدون هيچ قطره اشك ناخودآگاهي ...
خدايا !!!
              بذار بخندم





آشيانم سلاااااااااااام

قبلا توي يه وبلاگ ديگه مي نوشتم اما تاريخ انقضاش* گذشته بود و حالا اينجام...
تصميم دارم حرف هاي دلم و بنويسم تا فراموشم نشه روزها و شب هاي تنهاييم چه احساسي داشتم.

                                            پس به نام خدا

26.5.07

دل گویه های من

بیا ای عشق کمی با ما صادق باش .آری!به من بگوکه در دلش غوغایی است
نمی دانم خواهد گفت یا نه... غرورش نگذارد که لب بگشاید و شاید نخواهد که بگوید
اما ای عشق کمی با ما صادق باش
تو بگو که مرا دوست می دارد
تو بگو که من معشوقش خواهم ماند
. من او را دوست می دارم
و برایش خواهم مرد
جان من یک روز برایش خواهد سوخت
ای عشق کمی با ما صادق باش
! بگو از او .از نگاه های زیبایش . بگو از دل تنگش .بگو که مرا دوست می دارد
بگو...بگو